ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

73

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

كوه بزرگ كه ( 48 - آ ) آن را خورهند خوانند هنوز پيداست . بعد برادرش قباد بعراق اندر بمرگ از جهان بيرون رفت و اللّه اعلم . پادشاهى قباد فيروز چهل و يك سال بود بديگر روايت به دو دفعات چهل و سه گويند . سپهبد سرفرا [ 1 ] را با چندين نيكوئى بجاى قباد ، از گفتار بدگويان بكشت تا ايرانيان از طيره او را بگرفتند ، و باز داشتند ، و برادرش جاماسب را بنشاندند ، و قباد را به پسر سرفرا [ 1 ] ، زرمهر دادند تا به خون پدر قصاص كند ، زرمهر با وى درساخت ، و سوى ملك شكنان [ 2 ] و هياطله بازگشتند بياورى خواستن ، و به زمين اهواز اندر ، و بعضى [ گويند ] باصفهان ، و اين درست است [ 3 ] دختر دهقانى را دوست گرفت و بخواست و با وى بياراميد ، و دختر از قباد آبستن گشت بكسرى نوشروان ، سپس قباد برفت و سپاه آورد ، چون آنجايگاه باز رسيد ، دهقان مژده دادش به فرزند ، قباد زرمهر را فرمود كه از نژاد دهقان بداند [ 4 ] ، چون بازجستند از تخمهء افريدون بود ، قباد شاد گشت و فرزند نوشروان نام نهاد [ 5 ] و بىحرب كردن پادشاهى بوى باز رسيد ، بس قحط افتاد و مزدك بن بامدادان موبد موبدان بود ، دين مزدك آورد ، و قباد را بدان كار بمباح ( 48 - ب ) زنان بر يك ديگر ، و مال ، و فعلهاى زشت و مذموم ، اندر آورد ، تا كسرى نوشروان [ كه ] بجاى مردى رسيده بود ، دين مزدكى باطل كرد بحجّت ، و از قباد درخواسته بود ، كه مزدك را با اصحابش بدست او

--> [ ( 1 ) ] شاهنامه : سوفزا . طبرى : سوخرا [ ( 2 ) ] كذا ؟ [ ( 3 ) ] طبرى : حدود اسفراين و بروايتى ؟ ابرشهر نر ؟ دينورى قرية فى حدّ الاهواز و اصبهان ( ص 67 ) . و اين با خط سير قباد انسب است [ ( 4 ) ] يعنى از نژاد او جستجو كند . [ ( 5 ) ] نام نوشروان خسرو است و آن را در متون كتب پهلوى ( خسرو كواتان ) نويسند و ظن متاخم بيقين است كه در اواخر عمر يا پس از مرگ او بسبب دوستى كه مردم ايران و مؤبدان با خسرو داشتند وى را انوشك روان يعنى پاينده جان و هميشه حى و مرزوق لقب دادند و رفته رفته انوشروان شد و انوشيروان با ياء معروف خطاست و بايد با فتح شين خوانده شود . مسعودى گويد چون خسرو مزدكيان را برانداخت ويرا انوشيروان خواندند و تفسير ذلك جديد الملوك ( مروج الذهب طبع قاهره ج 1 ص 114 ) حديد الملوك ( خطى ) ؟